“ Experimental Economists Find Brains Regions That Govern Fear Of The Econimic Unknown”
"اقتصاد دانان عملی توانسته اند مناطقي از مغز را شناسايي کنند که بر ترس از ناشناخته هاي اقتصادي غلبه مي نمايد.
آيا شده لحظه اي درنگ کنيد هنگاميکه در رستوران غريبي , غذايي که اسمش به گوشتان نخورده سفارش مي دهيد؟ يا بترسيد از اينکه لقمه چربي به چشم يک سوسمار به نظر بياييد, يا حتي چيزي بدتر از اين؟ اگر دست به چنين کارهايي مي زنيد به اين دليل است که بعضي از اعصاب مغز , به شما براي ريسکي که مي کنيد پاداش بالقوه اي نويد مي دهند . به تازگي اين نواحي از مغز مورد توجه اقتصادانهاي عملي انستيتو کاليفرنيا و کالج پزشکي ( Iowa ) قرار گرفته اند.
در نهمين شماره مجله ( Science ) ماه دسامبر , کالين کِي مرر (Colin Camerer ) اقتصاددان تجارت و پروفسور عاليرتبه (axline )" کلتچ " (Coltech ) و همکارانش گزارشي در رابطه با يک سري آزمايشها به روي دانشجويان داوطلب " کلتچ" و بيماران کالج Iowa با نوع خاصي از آسيبهاي مغزي ارائه داده اند. موضوع آزمايش , مشاهده چگونگي واکنش مغز به درجات ( مختلف) عدم قطعيت اقتصادي است. در اين آزمايش افراد مورد تست در حاليکه به شرط بندي مي پردازند توسط يک تصويرگر رزنانسهاي مغناطيسي MRI) ) اسکن مي شوند.
نتايج نشان مي دهد هنگاميکه شرط بندان يک درجه بر ابهام ريسک مي افزايند , تفاوتهاي آشکاري در مغز به وجود مي آيد. در مواردي که بازي شامل شرط بندي ساده اي مي گردد که در آن شانس کسب امتياز کاملا مشخص است , بخش مخطط خلفي مغز ( Dorsal Striatum ) روشن تر مي گردد. اما در بازي تقريبا همساني که شانس برد ناشناخته است , بيشتر, بخشهاي احساسي و هيجاني مغز همچون لايه کورتکس اوربيتو فرونتال (OFC- Orbitofrontal Cortex )* و آميگدالا ( Amygdala)** فعال مي شوند.
به عقيده "کي مرر" ( Camerer ) , اين موضوع پيشرفت چشمگيري در زمينه شناخت بنيانهاي عصبي (ساختار سلسله اعصاب ) درگير در تصميم سازي اقتصادي محسوب مي شود. پيش از اين چگونگي داد و ستد مردم با ريسک از ديدگاه علوم اجتماعي و بوم شناسي رفتاري ( Behavioral Ecology ) مورد بررسي قرار گرفته است, اما آگاهي بيشتر از اينکه چگونه ساختار مغز تحت تاثير قرار مي گيرد, مي تواند نگرشهاي جديدي در مورد برخي رفتار هاي مرتبط ايجاد نمايد.
"به نظر مي آيد آميگدالا ( Amygdala ) يک بخش مراقبت عمومي در مغز است " (به نظر "کی مرر ") همه مي دانيم براي مثال افرادي که از آسيب ديدگي در بخش" آميگدالا " رنج مي برند, قادر نيستند برخي اشاره هاي (نشانه هاي) چهره را که به طور طبيعي به انسانها اجازه مي دهد بدانند چطور مي بايستي به فرد ديگري اعتماد کنند, فعال (دريافت ) نمايند.
مشکلات " آميگدالا " همواره به صورت وهم گرايي ( خيال پرستي) نمود مي يابد. فردي با اين اختلال مغزي به زحمت مي تواند احساسات و هيجانها را در چهره ديگران تشخيص دهد. پرفسور روان شناس و عصب شناس " کلتچ" (Caltech ) و از نويسندگان مقاله , رالف آدولفز ( Ralph Adolphs) کار ارزشمندي در مورد اين ناحيه ( از مغز) انجام داده است .
بايستی توجه داشت که OFC ( Orbitofrontal cortex ) ساختاري است که وروديهاي احساسات ( هيجانها) و شناخت را دريافت مي نمايد , بنابراين OFC و " آميگدالا " ( Amygdala ) محتملا با يکديگر کار مي کنند. وقتي فردي با يک موقعيت شرط بندي که شانس برد آن ناشناخته است مواجه مي گردد , " آميگدالا " يک پيام هشدار ارسال مي نمايد و OFC پيام را پردازش مي کند .
پژوهشگران آزمايشي ترتيب دادندکه در آن بازيهاي ريسک (Risk games ) و بازيهاي مبهم (Ambiguity games) شبيه يکديگر به نظر آيند , تا بتوانند از طريق کنترل فعاليت در يک سيستم عيني, فقط بر تفاوتهاي تصميم سازي تمرکز نمايند .
در بازيهاي ريسک به هر فردي که مورد تست قرار مي گرفت يک فرصت داده مي شد که يا مقدار مشخصي ( مثلا 3 دلار ) را انتخاب نمايد يا يک کارت برگزيند که اين کارت مي توانست آبي يا قرمز باشد,. اگر کارت , قرمز بود فرد مورد تست 10 دلار به دست مي آورد اما اگر آبي بود , براي انتخاب آن کارت چيزي نصيبش نمي گرديد . در بازيهاي ريسک , فرد مورد تست آگاه بود که شانس کشيدن کارت قرمز 50 % است يعني از هر رنگ 10 کارت , مجموعا بيست کارت مي توانست وجود داشته باشد. افراد مورد تست , يک مجموعه 24 گزينشي را ( فضاي نمونه ها ) با تفاوت در مجموع پول ريسک و اختلاف در تعداد کارتها تشکيل دادند. در بازيهاي مبهم اگر چه به افراد مورد تست گفته شد که يک دسته ورق شامل 20 کارت وجود دارد ليکن در مورد اينکه چه تعداد از اين کارتها قرمز و چه تعدادي آبي هستند , چيزي گفته نشده بود.
بدين ترتيب بر اساس آنچه در آزمايش هاي گذشته با اين نوع ريسک در افراد مورد تست مشاهده شده بود , همه چيز قابل پيش بيني بود, پژوهشگران مي دانستند که افراد مورد تست " کلتچ " (Caltech ) بدون آسيب مغزي مي بايست تمايل بيشتري به کشيدن کارتها در بازيهاي ريسک نسبت به بازيهاي مبهم داشته باشند زيرا وقتي مردم از شانس ( برد ) خود آگاهي نداشته باشند , تمايلي به شرط بندي هم ندارند . آنها مايل به کسب مقادير قطعي و مطمئني هستند , به اين معنا که ترس ايشان باعث می شود پولشان را در شرايطي با اميد رياضي هزينه نمايند.
از سوي ديگر بيماران دانشگاه " مدرسه پزشکي ( Iowa ) " که در ناحيه OFC داراي آسيب ديدگي بودند , بازي کاملا متفاوتي ارائه دادند. به طور متوسط , افراد مورد تستي که دچار آسيب ديدگي ناحيه OFC بودند در ريسکها و ابهامها آزادانه تر و با دست و دل بازی بيشتري حضور يافتند.
"کي مرر" ( Camerer ) بيان مي دارد که نتيجه آزمايش با افراد مورد تست با ضايعه مغزي به خوبي با مشاهدات انطباق داشت , زيرا بسياري از آنها در زندگي شخصي خويش نيز , تاوان تصميمهاي جسورانه مالي خود را مي پرداختند.
پژوهشگران همچنين متوجه شدند شدت واکنش مغز , به درجات مختلف ريسک متفاوت است. نتايج تست روي دانشجويان " کلتچ " نشان داد که حداکثر فعاليت در " آميگدالا " و OFC هنگامي است که شانس برد, مبهم و نامشخص باشد, اما در بيماراني با آسيب مغزي در اين نواحي نبايستي چنين تفاوتهايي وجود داشته باشد .
در مجموع , نتايج آزمايشها, مفاهيم عصب شناسي مهمي ايجاد نمود که نشان مي داد چگونه ما انسانها در دنياي واقعي دست به ريسک مي زنيم. ( " کي مرر بيان مي نمايد).
آيا تا به حال انديشيده ايد که چه مواقعي از احتمال بردها آگاهي داريد؟ شايد موقعيتي را که ما مدل سازي مي کنيم خاص تر و استثنايي تر از واقعيتها باشد " او بيان مي دارد " من فکر مي کنم که شما در بيشتر موقعيتها با گزينه هايي مواجه مي شويد که همراه با ريسک هستند, در حاليکه کمترين آگاهيي از شانس دستيابی به منافع و امتيازهاي ( pay off ) مختلف آن نداريد.
آيا اين مطالعه در جامعه کاربردي دارد؟ " کي مرر " (Camerer ) عقيده دارد که آگاهي بيشتر ما از آنچه در سطوح ميکروسکپي مغز اتفاق مي افتد, مي تواند ما را به درک بهتري از اثرات گسترده تر اجتماعي رهنمون گردد. براي مثال هراس از ناشناخته هاي اقتصادي باعث مي گردد همواره آشناها اولويت هاي نخست را به خود اختصاص دهند. در هر کشوري در جهان , سرمايه گذاران به جاي اينکه با خريد سهام مبهم و ناشناخته خارجي آن را دستخوش مخاطره نمايند . بيشتر تمايل دارند سهام ( موجودي) خود را به آنهايي که در کشورخودشان مي شناسند, بسپارند.
غلبه بر ترس از ناشناخته هاي اقتصادي هم ممکن است سرمايه را در اختيار کارگشايان و فعالان اقتصاديي قراردهد که گاهي آنرا به شکل نامطمئني در جهت کسب موفقيت بکار مي گيرند.
ميليونها سال است که ما تنفر از ابهام را همچون يک واکنش خشک بدوي در خويش پرورده ايم. به نظر " کي مرر" اين تنفر را مي توان به نوعی يک واکنش خشک اقتصادي نيز به حساب آورد.
اين مطالعات تحت عنوان " واکنش سيستم عصبي به درجات متفاوت عدم قطعيت در تصميم سازي انسان " جمع آوری و ارائه شده اند.
“Neural Systems Responding To Degrees Of Uncertainly In Human Decision Making “
· OFC- Orbitofrontal Cortex : (Orbital Frontal Cortex ) قشر پيشين حدقه ای
· Amygdala بادامه مغز
ترجمه : شوآن